|
چشم هایم بسته است
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها.
|+| نوشته شده توسط Eq در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 و ساعت 9:55 بعد از ظهر خودت بگو
پشت کامیپوتر نشسته بودم و داشتم وبلاگها را می خواندم.
خواهرم آمد و گفت: برادر از توی دستشویی بیا بیرون! تلفن را لازم دارم. |+| نوشته شده توسط Eq در جمعه 28 اردیبهشت1386 و ساعت 8:42 بعد از ظهر گلی!
هوا آرام است.نسیم گرمی می وزد.
کاش پیش از این ها ، مورچه ها تکه های بدنم را به لانه شان می بردند وکرم ها در کاسه سرم، لانه می کردند. خاک خیس . |+| نوشته شده توسط Eq در جمعه 28 اردیبهشت1386 و ساعت 8:1 بعد از ظهر من پیر سال وماه نی ام
توی اتوبوس یک نفر جایش را داد به من.
|+| نوشته شده توسط Eq در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386 و ساعت 11:56 بعد از ظهر این یک قطعه ادبی نیست
کف حیاط دراز کشیده ام.
جایی که آدمها ،گربه ها و سوسک ها از آن عبور می کنند. به آسمان به حرکت ابرها نگاه می کنم. باد می وزد و برگهای خشک را جابجا می کند. می گویم :من عاشقت نیستم.فقط دوستت دارم. آسمان خالی از ابر است. آبی رنگ. |+| نوشته شده توسط Eq در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 و ساعت 8:15 بعد از ظهر نی نی
نی نی کوچولو گل پسره ........ با خنده هاش دل می بره "ناصر کشاورز"
خواهرم می گوید : پیش تر از اینها دنیا خیلی بزرگتر به نظر می رسید. |+| نوشته شده توسط Eq در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 و ساعت 11:38 بعد از ظهر راست
النجات فی صدق . "خدا" |+| نوشته شده توسط Eq در جمعه 14 اردیبهشت1386 و ساعت 4:10 قبل از ظهر لااقل نظر من رو هم می پرسیدی.
پروردگارا ، facts of life تو داره منو می کشه.
خوشحال باش. |+| نوشته شده توسط Eq در سه شنبه 11 اردیبهشت1386 و ساعت 2:54 قبل از ظهر خنده داره؟
به کسی که هیچ آرزویی نداره و خوشحال هم هست چی می گن؟
من همونم. |+| نوشته شده توسط Eq در سه شنبه 11 اردیبهشت1386 و ساعت 2:26 قبل از ظهر وطن
خونه من تو قلب آدم هایی است که مرا دوست دارند.(من homeless ام !)
|+| نوشته شده توسط Eq در یکشنبه 9 اردیبهشت1386 و ساعت 4:53 قبل از ظهر کودن، حال کن!
ابراهيم:
"دنيا دو روزه. يکي ديروز و يکي ديگه هم پريروز. باور کن امروز رو اتفاقي زنده موندي. پس از امروزت لذت ببر" |+| نوشته شده توسط Eq در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 و ساعت 10:54 بعد از ظهر من بودم
جمله پاييني رو من گفتم.
|+| نوشته شده توسط Eq در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 و ساعت 10:47 بعد از ظهر بعله
زنها در در رابطه با محیط اطرافشون سازگاری زیادی از خودشان نشان می دهند "یک ابله بزرگ"
|+| نوشته شده توسط Eq در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 و ساعت 12:40 بعد از ظهر فرار کنید!
یا پیغمبر !
حاج امیر باوندی تشریف آوردند. این فاطمه هم خیلی آشناست.ربطی به "لاغر" نداره؟ |+| نوشته شده توسط Eq در دوشنبه 3 اردیبهشت1386 و ساعت 10:31 بعد از ظهر ای دوست
نامهربانی را هم از تو ، دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ، ای دوست |+| نوشته شده توسط Eq در دوشنبه 3 اردیبهشت1386 و ساعت 6:36 قبل از ظهر |
|
