تبليغاتX
مشکی نه .سیاه
  لباس زیر
روی شیشه درب یک فروشگاه لباس نوشته شده بود : لباس زیر زنانه "ویژه خواهران" موجود است.
به نظر من که اصلاً خنده دار نیست. ( دروغ گفتم !)

|+| نوشته شده توسط Eq در شنبه 30 تیر1386 و ساعت 10:50 بعد از ظهر  
 F1
اگه می خواهید آشپزی کنید و احتمالاً می خواهید غذای خوشمزه هم درست کنید ، رژیم و پرهیز و غیره را فراموش کنید .چون غذای بی نمک و روغن یا کم نمک و روغن خیلی با ذائقه ما ایرانی ها سازگار نیست.
|+| نوشته شده توسط Eq در شنبه 30 تیر1386 و ساعت 7:12 قبل از ظهر  
 این هم نشد
با خودش فکر کرد که برود و گیشا بشود.هم کلاس داشت هم درآمد خوب.احتمالاً دوستان زیادی هم پیدا می کرد.
وقتی فکر می کرد که فقط با آدم های مهم وپولدار سر وکار داشته باشد... نه.چون تصمیم گرفته بود منطقی باشد
و همه جوانب کار را بسنجد ، منصرف شد.
نه به دلیل اینکه نمی خواست یا خوشش نمی آمد .به دلیل پارامترهایی که برای این شغل مورد نیاز بود و او از آنها
مبری بود ! پاک پاک، مثل کف دست.اصولا خصوصیت خاصی نداشت.چیز جالبی که خودش خوشش بیاید نداشت.
نه هیکل درستی داشت نه قد بلندی. قیافه اش بد نبود ولی خیلی هم خاص نبود.قد مهم تر بود!
بعد مشکل دیگری هم که بود این مسئله حجاب و شئونات اسلامی بود.اگر می خواست وارد حرفه بشود باید از حجاب چشم پوشی کند که این را اصلاً دوست نداشت.
|+| نوشته شده توسط Eq در چهارشنبه 27 تیر1386 و ساعت 10:24 بعد از ظهر  
 برای فاطمه
کاشکی همینی که هستم بودم.
|+| نوشته شده توسط Eq در چهارشنبه 27 تیر1386 و ساعت 10:3 بعد از ظهر  
 ! Bad Man
اگر مطمئن بودم آدم خوبه تو هستی ،می گذاشتم که تو مرا بکشی !
|+| نوشته شده توسط Eq در سه شنبه 26 تیر1386 و ساعت 2:9 قبل از ظهر  
 s stands for silent
خاطراتم ناپدید می شوند و کلمات از من می گریزند. می خواهم اسمی را به یاد بیاورم گویی در عمق اقیانوس ،
به تاریکی زیر پایم نگاه می کنم.
|+| نوشته شده توسط Eq در یکشنبه 24 تیر1386 و ساعت 12:53 بعد از ظهر  
 آخر داستان
فاطمه سالهای سال با شوهر ش به خوبی و خوشی زندگی کرد تا اینکه مردند و دیگر نتوانستند
به خوبی و خوشی زندگی کنند.
|+| نوشته شده توسط Eq در جمعه 22 تیر1386 و ساعت 5:30 قبل از ظهر  
 Movo Slim
ساعت 3بعد از نیمه شب بود.تمام هم اتاقی های فاطمه خواب بودند.فاطمه هم می خواست بخوابد ولی افکاری
که به ذهنش هجوم می آوردند خواب را از چشمش ربوده بود.
در رختخوابش غلت می زد و از این پهلو به آن پهلو می شد ولی کو خواب!!
چند بار بالشتش را زیر سرش جابجا کرد ، بالشت را روی سرش گذاشت و در آخر هم بالشت را به کناری انداخت.
نمی توانست بخوابد.
تا چشمانش گرم خواب می شد فکرها، مثل قطرات آب سرد، او را ازخواب می پراند. تصاویری که به همدیگر تبدیل
می شدند، صداهایی که از دور دست می آمد و احساس اضطراب بی دلیل.
دیگر تحملش تمام شده بود.چند وقتی بود که فکری مدام برایش تکرار می شد مثل گرامافونی که صفحه اش
شکسته باشد.
روزها برایش تکراری شده بودند و آدم ها . چیزی که بخاطر آن بخواهد زندگی کند وجود نداشت.بنظر خودش بودنش فقط برای بودن بود و نه هیچ دلیل دیگری. بودن و نبودن برایش یکسان بود.
بلند شد و در رختخوابش نشست .چراغها خاموش بودند. نور ضعیفی که از پنجره به درون اتاق می تاببد
حجم مبهمی از اسباب و اثاثیه و کسانی را که در اتاق خوابیده بودند مشخص می کرد..
لنگه پنجره نیمه باز بود و نسیم خنکی می وزید.
نفس عمیقی کشید .پنجره را کاملاً باز کرد و به آرامی پایش را روی لبه آن گذاشت.روی لبه بیرونی آن ایستاد.
دستش را به قاب پنجره گرفته بود .نسیم خنک ،با شدت بیشتری می وزید.
چشمانش را بست و وزش نسیم را روی پوست صورتش احساس کرد. سردش شد.
چشمانش را باز کرد و پایین ، زیر پایش را نگاه کرد.به ذهنش رسید قاب پنجره را رها کند .تا بحال یه اینجور مردن فکرنکرده بود.خیلی کم پیش آمده بود که فکر کند.ولی وسوسه رها شدن ، خیلی عجیب بود.
مثل کشف یک ناشناخته.می خواست دستش را ول کند که دلش درد گرفت. احساس کرد شکمش پیچ می آورد.
فکر کرد که چه فرقی می کند برای کسی که می خواهد بمیرد! دوباره دلش درد گرفت.با خودش فکر کرد که سر شب چه خورده . یادش نیامد.
باید به توالت می رفت.نسیم همچنان می وزید.از پنجره به داخل اتاق رفت .
نیم ساعتی توی توالت بود.موقعی که بیرون آمد دستهایش را با شلوارش خشک کرد.بنظرش رسید دهانش
مزه بدی می دهد.دستش را جلوی دهان و بینی اش گرفت و ها کرد. چه بوی بدی.یادش آمد که قبل از خواب
مسواک نزده است.با خودش فکر کرد کدام خواب ؟!!
دوباره وارد توالت شد.دندانهایش را مسواک زد.دهانش خنک و خوشبو شده بود.فکر کرد چه خمیر دندان
خشمزه ای .برای خودش، یک ربعی در آینه شکلک درآورد.هوس کرد با صدای آواز بخواند ولی بعد یادش آمد چه
ساعتی از شب است، از خیرش گذشت. ساعت از چهار گذشته بود.
به آرامی در رختخوابش دراز کشید .رختخوابش خنک شده بود.حس خوبی داشت .فکر کرد ؟ نه فکر نکرد. خوابید .
وقتی از خواب بیدار شد ساعت یک بعد از ظهر بود.همه جا روشن بود.هم اطاقی هایش رفته بودند سر کلاس.
نیم خیز شد و سر جایش نشست. خمیازه ی بلندی کشید.. کش و قوسی به بدنش داد و به خودش گفت :
صبح بخیر .
|+| نوشته شده توسط Eq در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 6:28 بعد از ظهر  
 ای آزادی !
Eq تصور می کرد اگر ابراهیم را لو بدهد همه چیز تمام است . ولی حساب حزب آمیب های تک سلولی را
نکرده بود.داشتن دوستان به این خوبی که به راحتی موجبات محو آنی دوستشان را از صفحه گیتی فراهم
می کنند مایه بسی شادی و فیروز مندیست.
انسانهای متمدنی که گاهی تشنگیشان جز با خون وگرسنگیشان جز با گوشت Eq بر طرف نمی شود.
مرگ بسی شاینده تر است از این ننگ.آزادیخواهی چون Eq که جانفشان در راه آزادی (آزادی از نوع Eq) و پایدار
در راه حذف دوستان از صحنه رقابت (هر رقابتی!) هرگز تن به این خواری نداده و نخواهد داد.
تعصبات مغرضانه و حمیت های بیجای دوستان در خدشه دار کردن وجه این شخصیت والا مقام مرا بر آن داشت
که کتابی به نام "Eq کیست؟" به رشته تحریر درآورم که در پانصد صفحه و قطع وزیری در اختیار دوستدارن آن نادره گوهر عالم (در هر زمینه ای) و یگانه منجی آمیب های تک سلولی که چند بار در راه زنده ماندن جانش را
از دست داد تقدیم می کنم.باشد که این ناقابل مورد عنایت آن بزرگواران قرار گیرد.

Eq
|+| نوشته شده توسط Eq در دوشنبه 18 تیر1386 و ساعت 10:6 بعد از ظهر  
 من محکوم شدم !
جوابيه !
پيرو نگارش داستاني موهن با عنوان « چه کسي به پنير دست زد » مندرج در پايگاه riozo.blogfa.com توسط
آقاي مجتبي (EQ) {مورخ 16 تير ماه 1386 } پيرامون شخصيت والاي آقاي ابراهيم (ره) {eebism} به اطلاع کليه
مخاطبين اين پايگاه مي‌رساند هدف از درج چنين نوشتاري ، صرفا انتقام جويي از هيئت رئيسه بنگاه نشر القاب اراذل و اوباش بوده و اثر مذکور ارزش ديگري ندارد .
همچنين با توجه به عدم درج پاسخي شايسته توسط خانم فاطمه ، ايشان از سمت رياست شوراي نظارت بر آراي اعضاي هيئت رئيسه برکنار و تا قرار آينده تشکيل جلسه شوراي مرکزي ، جناب secret (ص) موقتا به جاي وي به اين سمت منصوب شد.
همچنين ، بنا بر کيفر خواست eebism (ره) از Eq و صدور راي نهايي دادگاه تخصصي آميب‌هاي تک سلولي ، مقرر
شد نگارنده اين مقاله توهين‌آميز در تاريخ 15 مرداد ماه و به صورت غيرعلني 179 عدد پياز را در حضور يک نفر از
هر يک از اعضاي شوراي نظارت و هيئت رئيسه بنگاه نشر القاب ، به طوراجباري صرف کند.
گفتني است ، صاحب امتياز و مدير مسئول اين پايگاه نيز موظف است طبق ماده 23 قانون مطبوعات مبني بر اينکه «
پاسخ جوابيه بايد در يکي از دو شماره اي که پس از وصول منتشر مي‌شود در همان صفحه و ستون و با همان حروف کهاصل مطلب منتشر شده است ، به چاپ برسد » ، جوابيه ابلاغ شده را سريعا درج نمايد.

احمدرضا - عضو ثابت هيئت‌رئيسه شوراي تعيين القاب اراذل و اوباش
|+| نوشته شده توسط Eq در دوشنبه 18 تیر1386 و ساعت 9:47 بعد از ظهر  
 مهم نیست
از وقتی اکس نمی خورم دیگر دچار توهم نمی شوم.
ولی کسی که تمام توهم های زندگیش را حل کند مایوس می شود.
به توهم اضافی نیاز است.
|+| نوشته شده توسط Eq در دوشنبه 18 تیر1386 و ساعت 3:28 قبل از ظهر  
 چه کسی به پنیر دست زد

نوید وارد اتاق می شود. Eq در حال دوختن خشتک گرمکن اش است
نوید : سلام Eq
Eqسرش را بلند می کند و نگاهی به نوید می اندازد.دوباره مشغول دوختن می شود و می گوید:
سلام نوید ، چه خبر
نوید :سلامتی ! یه خبر بد دارم
Eq: چیه ؟ بگو
نوید : ببین من بلد نیستم مقدمه چینی کنم. می رم سر اصل مطلب
Eq: خب بگو گوش می کنم
نوید : ابراهیم مرد
Eq: آخ !
نوید : چی شد؟ حالت بهم خورد؟
Eq: نه طوری نیست سوزن رفت تو دستم
نوید : چرا از انگشت دونه استفاده نمی کنی؟
Eq: چطور شد که مرد؟
نوید : نمی دونم ، مثل اینکه شوهرهای عصبانی بعضی از خانوم ها، کشتنش.
Eq: معلوم هست چه کسانی بودند؟ هویتشون مشخص شده؟
نوید : تو حالت خوبه ؟
Eq: در حالی که انگشتش را می مکد می گوید : من خوبم . چی شد معلوم شد؟
نوید : آره ولی پلیس نمی خواهد کاری بکند
Eq: چرا ؟
نوید : چون یک تعدادی از اون شوهرها از افسرهای پلیس هستند.رده بالا هم هستند
Eq حالا زیاد خودتو اذیت نکن .اتفاقیه که افتاده
Eq: نه طوری نیست.خونش بند اومد. ابراهیم خیلی درد کشید؟
نوید : چی؟
Eq: راحت مرد یا...
نوید : نه .شکمشو پاره کردند وروده هایش را ریختند بیرون.هنوز زنده بود.بعد رودهاشو پیچیدند دور گردنش تا صورتش کبود شد. نفس می کشید.چشماش داشت از حدقه می زد بیرون.زنده بود.
Eq: بعدش چی شد؟
نوید : بعد با تبر دست و پاشو قطع کردند .بعد یه نفر ...
نوید گویی که چیزی یادش آمده باشد: اصلاً چه کاریه دارم تعریف می کنم . فیلمشو با موبایل گرفتم بیا ببین
موبایلش را از جیبش در می آورد و روشن میکند.
Eq می گوید چند لحظه صبر کن بروم شربت بیاورم .شربت می آورد و با هم فیلم را تماشا می کنند.
در موقع تماشای فیلم کشتار ابراهیم ، Eq ابراز احساسات می کند.در حالیکه آب آلبالو می نوشد می گوید:
من و ابراهیم خیلی با هم دوست بودیم.خیلی.
|+| نوشته شده توسط Eq در شنبه 16 تیر1386 و ساعت 9:27 بعد از ظهر  
 یک سوال ساده
مردم در مورد کسی که کم حرف می زند چه فکر می کنند؟
من فکر می کنم آدم عاقلی باید باشد.
|+| نوشته شده توسط Eq در شنبه 16 تیر1386 و ساعت 9:1 قبل از ظهر  
 مامانم
مامانها بهترین اختراع خدا هستند."ربکا وینتر"
Eq اگه این جمله را یک مرد می گفت حتماً قبول می کردم ولی
چون این جمله را یک خانم گفته است
قطعاً می پذیرم.
|+| نوشته شده توسط Eq در جمعه 15 تیر1386 و ساعت 1:10 بعد از ظهر  
 اپیزد دوم :خفه کردن
ٍ Eq: می خواهم سیاوش را با مسلسل خفه کنم.
ابراهیم :منظورت از خفه کردن ، ساکت کردن و سر زیر آب کردن است؟
Eq : نه. می خواهم کاری کنم در اثر کمبود اکسیژن خفه شود.
ابراهیم : چطور با یک مسلسل می خواهی خفه اش کنی؟
Eq در حالی که دو دستش را دور گردن ابراهیم حلقه می کند می گوید: اینجوری!
ابراهیم می پرسد: پس مسلسلش کو؟
Eq : گیر نده خو !!!!!
|+| نوشته شده توسط Eq در جمعه 15 تیر1386 و ساعت 10:45 قبل از ظهر