تبليغاتX
مشکی نه .سیاه
 بازگشت ابراهیم
سه کیلو گوجه و پنج کیلو خیار برای سالاد خریده بودم و
داشتم به خانه برمی گشتم که به نظرم رسید ابراهیم را دیدم.به خودم گفتم: عجب توهمی ،ابراهیم که مرده .
روحت شاد ابراهیم نامرد.تا وقتی که بودی دست از نامردی و پستی بر نداشتی .توی رذالت دومی نداشتی.روان خبیثت شاد.
دوباره نگاه کردم.نه شباهت خیلی زیاد بود . خشکم زد.روبرویم ایستاده بود و مثل همیشه رذیلانه می خندید.
حتی موقعی که تکه تکه اش می کردند همین خنده را بر لب داشت.
دستم را پیش بردم و صورتش را لمس کردم .نه ! واقعی بود.بعد از حدود نیم ساعت که از تعجب نفسم بند آمده بود ،نفس کشیدم وتفریباً بعد از سه ربع توانستم حرف بزنم.در تمام این مدت ابراهیم روبرویم ایستاده بود و لبخند می زد.تعجب می کنم چطور می تواند بدون آنکه عضلات صورتش درد بگیرد این همه مدت لبخند بزند.
گفتم : باورم نمی شود.خودتی ابراهیم؟یعنی تو زنده ای؟ تو که مردی....اونا تو رو کشتن !...

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط Eq در دوشنبه 15 مرداد1386 و ساعت 11:16 بعد از ظهر  
 زیبای خفته و هفت کوتوله
شاید هم هفت کوتوله و زیبای خفته.
زیبای خفته از اول که نخفته بود بعداً ماجرایی پیش آمد که خفت.گویا گلابی سمی خورده بود.شاید هم موز نشسته.مثلی هست که می گوید میوه نخور نشسته رویش مگس نشسته، رویش "که که" کردس .
در آن زمان امکانات پزشکی به اندازه امروزه نبود و دوا و درمان و مراجعه به پزشک کاری دشوار بود.
خیلی از مردم تحت پوشش بیمه نبودند .کسانی هم که تحت پوشش بودند پزشک طرف حساب اداره بیمه را پیدا نمی کردند که از دفترچه بیمه استفاده کنند برای همین معمولاً وبایی ، حصبه ای چیزی می گرفتند و ریغ رحمت را سر می کشیدند.البته این سر کشیدن ریغ خود، یکی از علت های شیوع بیماری بود .
معمولا مریض رو به موت را،به طرف قبله دراز می کنند .زیبای خفته را هم چون بیدار نمی شد رو به قبله خواباندند تا به رحمت خدا برود و بمیرد، انشاالله...
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط Eq در شنبه 6 مرداد1386 و ساعت 6:13 بعد از ظهر  
 خودبینی
چیزی که ما را ضعیف می کند احساس رنجش نسبت به رفتار یا سوء رفتار همنوعان ماست .
خودبزرگ بینی سبب می شود بیشتر ایام زندگی مان از کسی رنجیده باشیم.
|+| نوشته شده توسط Eq در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 7:17 بعد از ظهر  
 دیوار
حسین پناهی می گوید:
" گمگشته دری هست بر دیوار مقابل "

من دیوار را هم گم کردم.
|+| نوشته شده توسط Eq در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 10:51 بعد از ظهر  
 کینه !
کاش خنجري را که تا دسته در سينه ام فرو رفته است ، کسي بيرون مي کشيد.
با وجود تیغه سرد آن در سینه ام، به سختی می توانم نفس بکشم .
|+| نوشته شده توسط Eq در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 8:12 قبل از ظهر