|
تاریخ تمدن از دیدگاه ...
فاطمه سالهای سال زنده بود و با شوهر وبچه هایش به خوبی و خوشی زندگی می کرد.
توی یکی از این سالها که داشت زندگی می کرد وسط یکی از همون روزهای شاد ، خوشی زد زبر دلش . همانطور که می دانید وسط روز ، ظهر نام دارد.سر نهار به شوهرش گفت: چرا ؟ شوهرش در حالی سر و صدای اضافی از خودش و بشقابش تولید می کرد گفت: هان ؟... چرا چی؟ فاطمه آه عمیقی کشید . شوهرش گفت :چرا آه می کشی. خب بگو....حرفت را بزن. فاطمه گفت :چرا ما بچه نداریم؟ شوهرش با تعجب گفت: ولی عزیزم ما دو - سه تا بچه داریم همی چند لحظه پیش یکیشون رو دیدم! ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط Eq در شنبه 31 شهریور1386 و ساعت 8:30 قبل از ظهر موقعیت جدید
هوا خیلی گرم بود. داغ بود. بلند داد زدم مهدیس ! و برایش دست تکان دادم .نگاهی به اطرافش انداخت و بعد متوجه من، که در آن طرف خیابان ایستاده بودم شد . مرا شناخت .لبخند بزرگی صورتش را روشن کرد و به طرف من دوید .من سر جایم ایستاده بودم و می گفتم مهدیس ! مهدیس! .چند نفر از عابران برگشتند و با تعجب به من نگاه کردند.خیلی خوشحال بودم.مهدیس به طرف من می دوید و ماشین ها بوق زنان از کنارش عبور می کردند.مهدیس بی توجه به بوق ها همچنان می دوید... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط Eq در سه شنبه 13 شهریور1386 و ساعت 11:10 قبل از ظهر پاداش سکوت
سه روز پیش بعد از ظهر با علی رفتیم سینما.ساعت پانزده دقیقه به شش بود .
فیلم تازه شروع شده بود که وارد سالن سینما شدیم.سالن خنک بود .تعداد کسانی که در سالن نشسته بودند حداکثر بیست نفری می شد.در حالی که روی صندلی می نشستم با خودم فکر کردم ، آیا ممکن است کسی بخاطر فرار از گرمای بیرون به دیدن فیلم بیاید ؟ در این فکر بودم که پسر جوانی از من پرسید : ساعت چنده؟ سه صندلی خالی با من فاصله داشت .گفتم : پونزده دقه به شیش .کمی به پرده سینما نگاه کرده و دوباره پرسید : بیرون هوا هنوز گرمه ؟ گفتم :آره گرمه.چند لحظه نگاهم کرد و بعد از جایش بلند شد و از سالن بیرون رفت. . |+| نوشته شده توسط Eq در چهارشنبه 7 شهریور1386 و ساعت 10:12 قبل از ظهر |
|
