|
دزدان دریای سیاه
هی ناخدا !
این طوطیه که صحبت می کنه. ما کشتی رو گرفتیم. تسلیم شو. ناخدا می گوید کشتی از آن شما .کجا می توانید بروید ؟! طوطی به ملوان ها نگاهی کرد و گفت : جکی بلده کشتی رو هدایت کنه.رو به جکی می کند و می پرسد مگه نه جکی؟ جکی من من کنان می گوید : من نقشه خونی بلد نیستم .طوطی به ناخدا نگاه می کند .ناخدا پوزخند می زند .طوطی با چشمان از حدقه بیرون زده از خشم داد می زند: نه؟پس دروغ گفتی ؟ خطاب به ملوان هایی که پشت سر جکی ایستاده اند می گوید : بچه ها ! جکی رو بندازین تو دریا ! همه ملوان ها فریاد می زنند : هی ! جکی رو بندازین تو دریا ! چهار نفر دستها و پاهای جکی را می گیرند و او را از لبه کشتی به دریا پرتاب می کنند.همه کسانی که در کشتی هستند سکوت می کنند تا صدای به دریا افتادن جکی را بشنوند .شالاپ. ناخدا قدمی به جلو برمی دارد و به مقابل نرده های جلوی سکان می رسد.با صدای بلند خطاب به ملوانان شورشی می گوید : من می برم ! این کشتی مال منه.هر کسی بخواد نافرمانی کنه خودم می کشمش ! لحظه ی همه تحت تاثیر ابهت ناخدا ساکت می شوند.یکی از ملوانان قدمی به عقب بر می دارد و خودش را پشت دیگران پنهان می کند طوطی که هنوز از راه حلی برای مشکل کنترل کشتی پیدا نکرده و گیج می زند با خنده ای عصبی می گوید :شاید ببری ولی حتما می میری ! ناخدا تامل کنان می گوید :این دو موضوع هیچ ربطی به یکدیگر ندارند ملوان . _ از این به بعد تو ملوانی ناخدا.یه ملوان مرده ! ناخدا می گوید: تو نمی دانی یک مرد مرده چقدر سنگین است !از نشانه های مرگ من غرق شدن این کشتی است . همه همه ی در میان ملوان های خرافاتی می افتد . طوطی می گوید: هه ! ناخدا پیش گو چرا شورشو پیش پیش ندیدی ؟! خیال کردی . تو رو نمی کشیم .غرقت می کنیم. _به دریا می زنم.خشکی همه مرگ است.مرگ زیاد سکسکه می آورد. ناخدا فرمان می دهد : پنج درجه به چپ . دوربین تلسکوپی اش را بر روی چشم سالمش می گذارد و می گوید : هیچ چیز پیدا نیست ! طوطی با تعجب نگاه می کند به محل سکان و داد می زند: سکان دست کیه جاناتان ؟ _صدایی می گوید : جاناتان ! ناخدا با حالتی بی احساس می گوید : جاناتان ! اوه جاناتان ! _ آها .خیالم راحت شد.ناخدا رو بریزید تو آب . _اگر تصور کرده ای ناخدا در آب حل می شود ، دریا را نشناخته ای. طوطی ! شاید ناخدا حل نشه ولی مشکل ما حل می شه .مشکل تویی ناخدا .آخرین حرفتو بگو .پیش از این که نهار کوسه ها بشی. _سلام مرا به ژپتو برسانید. _ژپتو هنوز اختراع نشده ولی اگه می خوای می تونم به امیل ،جوزف ،شارکی و سباستین سلام برسونم _نه ! فقط Eq رو بکشید کافیه. _طوطی که اشک در چشمانش حلقه زده ، با صدایی لرزان می گوید :همیشه می دونستم که تو یه آدم شرافتمندی ! آخرین خواسته ی تو اینو تایید می کنه.حتما ناخدا . حتما. |+| نوشته شده توسط Eq در دوشنبه 23 مهر1386 و ساعت 4:30 بعد از ظهر ! Hijack
این طوطیه
که صحبت می کنه. ما کشتی رو گرفتیم. تسلیم شو ! |+| نوشته شده توسط Eq در سه شنبه 10 مهر1386 و ساعت 6:19 بعد از ظهر |
|
