تبليغاتX
مشکی نه .سیاه
 کوان ششم (خلوت)
Eq: خسته شدم .از این بیهودگی خسته شدم.
سیاوش : می تونی مثل نیچه یک اسب رو بغل کنی و سقوط کنی و یا یک قهوه داغ بخوری و یک لعنت ساده بفرستی به هرچی سلول عصبیه.
Eq : من خیلی وقته مواد کافئین دار نمی خورم. راه دیگه ای هم هست؟
سیاوش :راه های سقوط از راههای صعود خیلی بیشتر هستن.تلاش زیادی نمی خواد به خرج بدی.
Eq :تو در کدوم برزخ هستی؟
سیاوش :برزخ پل کوتاهیه.در واقع موجودیت مستقلی نداره.از وقتی من شدم و وارد جهنم شدم و از این بابت خوشحالم.
Eq :اما برای من اینطور نشد.از هنگامی که من شدم ، جهنم در درونم برپا شد.
سیاوش :وقتی به مغاک می نگری ، مغاک نیز به تو می نگرد.
Eq :ولی اون با همون احساسی که من دارم به من نگاه نمی کنه.
سیاوش :اون چیزی که اهمیت داره قدرته نه احساس.قدرت مکنده یک مغاک که تو رو با نیرویی برابر نیروی خودت ، به سقوط دعوت می کنه.
Eq : فرشته ای باشم در جهنم یا عفریتی در بهشت ؟
ابراهیم : فرشته ای در جهنم.

|+| نوشته شده توسط Eq در چهارشنبه 30 آبان1386 و ساعت 0:58 قبل از ظهر  
 کوان یکم
Eq : احمق شاگردی است که از استادش فراتر نرود.
سیاوش : استاد احمق نداریم؟
Eq : استادی که شاگرد نباشد احمق است.

|+| نوشته شده توسط Eq در دوشنبه 28 آبان1386 و ساعت 10:37 قبل از ظهر  
 غروب روز هشتم
مرجان : ببخشید !.... معذرت می خوام آقا ! .....آقا ؟!..... آقا؟!
مرد با تشر می گوید :چیه ؟ چی می خوای ؟
مرجان : ببخشید آقا میشه من زنده بمونم؟
مرد می گوید : نه !
مرجان ملتمسانه : خواهش می کنم آقا...
مرد فریاد می زند: گفتم نع ! اصلاً کی گفت تو بیای اینجا ؟ ... برو تو صف !

|+| نوشته شده توسط Eq در جمعه 25 آبان1386 و ساعت 10:2 بعد از ظهر  
 در سفری دیگر
تا بحال چندین بار به تهران آمدم. شهرهای دیگر هم رفته ام اما این اولین بار است .اولین باراست که فاصله ها خیلی هم طولانی به نظر نمی رسند.اولین بار است که انگار فرقی نمی کند کجا بروم یا کجا باشم.
بار اولی است که بدون مشمئز شدن از توالت های بین راه استفاده می کنم.
در توالت بودم که اس ام اس دوستی رسید.نوشته بود :کاش می توانستم در هوایی که تو تنفس می کنی، نفس بکشم!

زیاد نخند! داخل و بیرون توالت خیلی هم با هم فرق نداره.
به قول معروف اینجا تهرانه ، یعنی شهری که ...

باید برای زنده ماندن بدوی . ....باید بدوی!
اینجا زندگی یافت نمی شود

|+| نوشته شده توسط Eq در چهارشنبه 23 آبان1386 و ساعت 2:33 بعد از ظهر  
 مردگی
مرده .خفته در زیر خروارها خاک.عاشق زندگی و در آرزوی یک لحظه از آن.تا چشم کار می کند مرگ هست و تا عقل می بیند،نیستی.
گاهی به تجاهل تو حسودیم  می شود که تا چه پایه آسوده ای از رنج دست و پا زدن.فراغتت از کمال.
هیچ رحمی نیست . من در کمال خود ناقصم و تو در نقص خود کامل.


بی انصاف دوستم داشته باش ! من که روزی ...
نمی گویم تا رسوا نشوی.ولی ،اما ، شاید و... دلخوشم به اینکه شاید هنوز این رشته ، نگسسته باشد و من رها از امکان بودن نباشم .

|+| نوشته شده توسط Eq در دوشنبه 21 آبان1386 و ساعت 8:51 قبل از ظهر  
  ماه ناپیداست
بوی تعفن کارون مشام را می آزارد.پارک کنار رود ،جای غریبی است.مثل یک شهر کوچک دورافتاده که خیابانهای تازه ساخته شده اش را آدم های کهنه پر کرده اند.در چند قدمی تابلویی که بر روی آن نوشته شده :استعمال و عرضه قلیان در این مکان ممنوع است پسر نوجوانی مشغول چاق کردن چند قلیان است .ذغال های سرخ را باد می زند و با نوجوانی دیگر که سیگار به دست در کنارش نشسته، صحبت می کند.
به بوی تعفن عادت نمی کنم.همچنان به جوانانی که از هوای کنار رود لذت می برند.بی هدفی در گامهای نا استوار و نگاههای سرگردان مردم مشهود است.
ماه کامل است اما انعکاس آن در رود پیدا نیست.هزارن چراغی که در روی پل و در حاشیه رود می درخشند جایی برای ماه نگذاشته اند.
زوج های جوان در این پارک قدم می زنند.پنجشنبه شب است.
پدری جوان فرزند چند ماهه اش را در بغل گرفته ،درکنار همسرش که چادر مشکی بر سر دارد در پارک گردش می کند.با وجود چراغ های زیاد، پارک حالت افسرده ای دارد.سایه های عجیب و درهم چهرها را وهم انگیز می کند. بنظرم می رسد که تمام گیاهان و گلها و درختان پارک هم از جنس سنگ هستند.پارک شلوغ است.

پسر جوان قلیان هایش را آماده کرده و در انتظار مشتری قدم می زند و سیگار دود می کند.یک بطری آب معدنی گرفته ام که به جای آب یک قطعه شفاف در آن است.یخ زیبایی است.

خانواده ها می رسند و از ماشین پیاده می شوند و به دنبال جایی برای پهن کردن زیراندازشان می گردند.بوی فاضلاب را کمتر احساس می کنم.شاید به خاطر نسیمی باشد که می وزد،شاید هم دارم "عادت" می کنم.در پارک چرخی می زنم،دست فروش ها هستند و مردم و من.دیگر باید به خانه بر گردم .به وسط پارک یا جایی که بنظر می رسد وسط پارک است می رسم.روی سنگی در وسط پارک نوشته شده بود :
"پارک دولت اهواز"
|+| نوشته شده توسط Eq در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 10:59 قبل از ظهر  
 گریز
از دنیا چه می خواهی ؟بشقاب که غذا نیست.(سیاوش)

|+| نوشته شده توسط Eq در پنجشنبه 17 آبان1386 و ساعت 7:22 قبل از ظهر  
 امروز
امروز کار خاصی نکردم.
خیلی چرند گفتم.
فحش دادم و
با چندتا آدم تازه آشنا شدم.

|+| نوشته شده توسط Eq در شنبه 12 آبان1386 و ساعت 8:32 بعد از ظهر  
 ! Hola
دو شب پیش، مرتضی رو دیدم.هما نطوری بود که تصور می کردم. کوچولو تپل و  فرفری !به آدم ها با دقت وتوجه نگاه می کرد.و مامان مرتضی و بقیه مراقب مرتضی بودند .بقیه یعنی عمه و خاله و اینا .

.....

یک روز مرتضی من رو نصحیت کرد .برادرانه.این ماله بیست و چند سال بعد از اون شبی است که دیدمش.به من گفت:" که آدم ها مثل کتاب هستند.تو برای دیگران مثل کتابی.وقتی خوندن یک کتاب رو تموم کردن می رن سراغ یک کتاب دیگه.پس خودتو آروم آروم ورق بزن".با خودم فکر کردم :
"اگه اینطوره من خودمو با دور آهسته هم که ورق بزنم عمر خیلی ها قد نمی ده به وسط کتاب هم  برسن" .اون موقع بهش گفتم:" یه کتاب هزار صفحه ای هم که باشم فقط دوکلمه در من نوشته شده."پرسید: اون دو کلمه چی هستن؟چیزی نگفتم.
.....

خب شاید هزار و یکشب باشم ، شاید هم کلیله و دمنه . به جز خودم کسی توی دوستام نیست که کلیله و دمنه رو کامل خونده باشه.یا هزار و یک شب رو.چندین ویرایش داره که خیلی هاش یعنی خیلی داستان هاش حذف شده.یعنی قیچی خورده است .
.....

جدیداً دیگه احساس کتاب بودن ندارم.قبلاً هم نداشتم.تازگیها از یک شامپو استفاده می کنم که نه چشم ها رو می سوزونه نه کف می کنه و نه حتی بدرد کار خاصی می خوره.تازه موها رو هم تقویت نمی کنه.
....

شاید بتونی با زبونت بهم دروغ بگی ولی وقتی با من دست می دی (shake hands) نمی تونی جلوی زبون دستت و بگیری که چیزی بهم نگه.
.....

اینا رو هم خدا میدونه و من و سکرت و ابراهیم . ولی فاطمه نمی دونه! .فاطمه می پرسه: چلا چلا؟ خب جواب ساده و خنده داره.فاطمه چیزای دیگه ی رو می دونه!
...
Adios""

|+| نوشته شده توسط Eq در دوشنبه 7 آبان1386 و ساعت 9:22 قبل از ظهر