|
حسرت نداشته ها
راه راست
"ما را به راه راست هدایت فرما " مرد گفت.
گفتم : خدایا به راه راست هدایتش کن ....همونطور که ما رو هدایت کردی. خوب که جیببامو گشتم گفتم : خدایا ؟! ....... ما رو هدایت نکردی ؟! پس چیکار کردی مسلمون ؟؟ |+| نوشته شده توسط Eq در یکشنبه 16 دی1386 و ساعت 9:39 بعد از ظهر ساعت اداری
مرتضی صمدی ،با سیگاری به لب ، روی سنگ توالت نشسته بود و فکر می کرد.فکرهای درهم و برهم بی هیچ نظمی در سرش به این ور و آن ور می رفتند.پکی عمیق به سیگارش زد ، آن را در میان دو انگشت سبابه و اشاره گرفت و در حالی که نفسش را نگه داشته بود بی اختیار گفت : چی شد که به اینجا رسیدم؟
سرش را بالا گرفت و دود را به آرامی به طرف تهویه ای که در پنجره کوچک دستشویی نصب شده بود بیرون داد .حرکت دود را تماشا کرد . می پیچید و بالا می رفت و در آخر مسیرش به درون تهویه مکیده می شد. خیلی هم برایش مهم نبود که به کجا رسیده بود.می خواست حرفی زده باشد.برای چه کسی ؟همیشه مسخره اش می کردند.تا کلاس سوم دبستان نمی فهمید که چرا بچه های کلاس به این شوخی های بی مزه می خندند. همیشه یک نفر بود که مسخره اش کند.همیشه کسی بود که بخواهد دیگران را بخنداند.ولی چرا او را برای دست انداختن انتخاب می کردند؟ ناراحت نبود و دوستان زیادی هم نداشت. بیشتر همکلاسی ها رغبتی به دوستی با او از خودشان نشان نمی دادند ولی او دلیلش را نمی فهمید.یکی از روزها نزدیک امتحانات ثلث اول محمود تنها دوستش به او گفت : "مرتضی وقتی بچه ها یه تو می خندن ، خیلی ناراحت می شم".مرتضی گفت: "عیب نداره من ناراحت نمی شم".محمود با ناراحتی گفت :" وقتی تو که دوست من هستی رو مسخره می کنن انگار که منو مسخره می کنن." .مرتضی به فکری نه چندان عمیق فرو رفت .حالا می فهمید که چرا کسی با او دوست نمی شد.هیچ کس نمی خواست با یک آدم " بی ارزش" دوست باشد .اگرچه معنی ارزش را نمی دانست ولی احساس می کرد که باید همین باشد. هیکلش طوری نبود که کسی از او حساب ببرد ولی زورش به خیلی از هم سن و سال های خودش می رسید.روزی که ناصر ،کسی که مسخره اش می کرد را کتک زد و با سر و صورت خونین مالین بر روی کف کلاس انداخت به این فکر می کرد که چرا تا به حال کسانی را مسخره اش می کردند را از کارشان پشیمان نکرده. بوی پرتقال می شنید. بعد از کتک زدن ناصر ، اتفاقات را جسته گریخته به یاد آورد .خوردن چوب کف دست ،ایستادن پشت در دفتر ناظم و احضار ولی و نفسش را بیرون داد . لبخندی زد و خاکستر سیگارش را تکاند. پیروزی های کوچکی که هنوز هم مزه شیرینی می دهند . نیلو...چه اسم خوش آهنگی .شب عروسی خواهرش را با تمام جزییان می دید.لباسش قرمز بود با آستین های کوتاه پفی.موهای مجعد سیاهش تا روی شانه هایش می رسید. .اسمش نیلوفر بود صدایش می زدند نیلو. اولین بار توی عروسی خواهرش بود که او را دید. یک در بزرگ با رنگ آبی آسمانی. از خانه آنها که حساب می کردی ،منزل نیلو سومی بود از سمت چپ .توی حیاط خانه شان درختچه ی گل کاغذی بود که شاخه هایش از روی دیوار توی کوچه آویزان بود. "همیشه می دیدمش ها ! ولی هیچ وقت بنظرم نمی اومد.". احساسش را این طور برای محمود توصیف کرده بود. شب عروسی خواننده ترانه می خواند و همه می رقصیدند."من از نگاه تو شبو شناختم ، غزل دیدم و عاشقانه ساختم ".و او محو تماشای نیلو بود...شاید چون تا به حال این موقع از روز ندیده بودش !پوزخندی زد ."تو هر بیت غزل قصه ی چشمات،دلم قافیه شد ،قافیه باختم " از آن شب یه بعد تمام وقتش را گذاشت برای جلب توجه دخترک.یک روز بیشتر طول نکشید .سه روز بعد که نیلو جلوی در خانه شان نشسته بود ،در بزرگ آبی رنگ.با دوچرخه از جلو اش رد می شد و خودنمایی می کرد.با دوچرخه اش نمایش می داد.نیلو هم با دقت او را تماشا می کرد.در آخرین حرکتی که با دوچرخه اش تک چرخ زد زنجیر در رفت ، ترمز هم که از شانس گل و بلبل ،خراب بود.از پهلو به زمین افتاد و دست و زانویش خراشید.دردش زیاد نبود ولی احساس می کرد که بدجوری خیط شده.احساس کرد کسی بالا سرش ایستاده .نیلوفر بود.پرسید : "خوبی؟ طوریت نشده؟"نگاهش که به دست و زانوی زخمی او افتاد گفت: "صبر کن الان میام."به داخل خانه شان رفت .تا نیلو برگردد دوچرخه اش را بلند کرد به کنار دیوار رفت و همانجا نشست .چند دقیقه بعد نیلوفر با داروی زدعفونی و پنبه و باند استریل برگشت.یادش نمی آمد چه گفت و چه شنید بود ولی بعد از آن بود که با هم دوست شدند. زیاد طول نکشید .شاید همین کوتاه بودن بود که تاثیر گذارترش می کرد.درخت پرتقال توی حیاط ، عجب بویی داشت. دو ماه بیشتر طول نکشید.پدر نیلوفر برای کارش به شهرستان منتقل شد.الان، اینجا ، توی توالت شرکت ،به همه کارهایی که آن موقع انجام داده بود به حرف هایی که زده بود به رویا هایی که برای خودشان ساخته بودند ،به اینکه به هم قول داده بودند فقط با هم عروسی کنند و دوستت دارم ها و گریه هایش ، می خندید.از خودش عصبانی بود. خط سیاه مورچه ها که از کنج دیوار توالت بالا می رفتند.بچه که بود مورچه ها را با ذربینی که هدیه ی تولدش بود می سوزاند .هر چقدر فکر کرد که چرا احساس بدی پیدا کرد به نتیجه ای نرسید.گلوله شدن مورچه ها و دودی که از آنها بلند می شد را به خاطر داشت . مورچه ای می سوخت و نوبت مورچه ی بعدی بود.هیچوقت دلش به حال مورچه ها نسوخته بود.شاید چون همه شکل هم بودند.برای غورباقه هایی که با سنگ له کرده بود ،برای گنجشک ها، سارها و کلاغ هایی که با تیر و کمان سنگی شکار کرده بود هم دلش نسوخته بود.به خودش می خندید.فیلتر سیگار را با دندان هایش فشرد. در آستانه سی و هشت سالگی به مورچه ها فکر می کرد.به مورچه هایی که سوزانده بود.با ذربینی با قاب مستطیل. با خودش فکر کرد از کفش مشکی نوک تیز پاشنه دار خوشش می آید ...که صدای تق و تق در زدن او را به خود آورد. بدون اینکه سیگار را از لبش بردارد گفت : اِهنّ.صدایی از پشت در توالت گفت:" صمدی ؟ اوون توویی؟ " مرتضی سیگار را از لبش برداشت و گفت :"آره .چیه؟" صدا گفت:" مدیر بخش کارت داره.دو بار اوومد تو اطاقت نبودی.اومدم بهت بگم که این دفعه اگه بیاد نباشی خیلی بد می شه." "باشه کاظمی. دستت درد نکنه...الان میام."صدای پای کاظمی را شنید که دور شد.کاظمی رفت. از جایش بلند شد.در را باز کرد . قبل از خارج شدن از توالت برگشت سیفون را کشید . آب با سر و صدا کاسه توالت را پر کرد. ته سیگارهای سفید در آب چرخیدند پایین رفتند و در سیاهی گم شدند. |+| نوشته شده توسط Eq در پنجشنبه 13 دی1386 و ساعت 5:38 بعد از ظهر بعضی وقت ها به یادم بیاور
آیا دانایان با نادانان برابرند؟ "قرآن"
نه ! برابر نیستند.نادانان بیشترند."Eq" |+| نوشته شده توسط Eq در پنجشنبه 6 دی1386 و ساعت 8:21 قبل از ظهر میز اول
اولین باری که حرف زد را خوب به خاطر دارم.
کلاس اول راهنمایی بودم.من میز دوم ردیف سمت چپ می نشستم و او میز اول.کلاس ما دو ردیف میز بیشتر نداشت. یک خاطره تعریف کرد.خاطره ی مهمی نبود.شاید هم از خودش ساخته بود.اسمش را یادم نیست ولی نام فامیلش را به خوبی یادم می آید. "یمینی" بود.چیزی که او را از بقیه متمایز می ساخت سر و شکل مرتب و اتو کشیده اش بود. گفت : سر ایستگاه رو به روی خانه مان ، منتظر اتوبوس بودم .پسری تقریباً هم سن و سال خودم آمد و از صاحب دکه کنار ایستگاه پرسید : " نوار بهداشتی داری؟" فروشنده پرسید : " نوار بهداشتی می خوای چیکار؟" پسر گفت : "اون خانوم که اونجا وایساده بهم پول داد گفت برام بگیر." و با دست به زنی که در آنطرف خیابان ایستاده بود اشاره کرد. خاطره اش در همین جا تمام شد .چیزی که باقی می ماند ، تفسیر من و هم میزی ام از این خاطره بود. آن موقع ما بلد نبودیم تفسیر کنیم و فقط می توانستیم نظر بدهیم.من نظری نداشتم و بغل دستی ام که دو سال در کلاس اول راهنمایی حضور داشت هم نظری نداشت ولی از آنجا که همیشه دلش می خواست حرف بزند یک لطیفه (جک) تعریف کرد.اسم هم میزی ام سعید یود.سعید لاغر و رنگ پریده بود و بینی تیزی داشت.قدش از همه بچه های کلاس به جز کسانی که مثل خودش دوساله شده بودند بلند تر بود.مدام جک می گفت و خاطره تعریف می کرد و ما هم می خندیدیم. زنگ دیکته من دفتر بچه ها تصحیح می کردم. هر کس که زیر چهارده می گرفت ،دبیر املا ،به ازا هر غلط، با خط کش یا شیلنگ یا به کف دستش می زد .همیشه کسانی بودند که خواهش می کردند که زیاد غلط نگیرم. یمینی یکی از کسانی بود که همیشه التماس می کرد که بیشتر از شش تا غلط از دیکته اش نگیرم. یادم هست که یک بار چهارده تا غلط از دیکته اش گرفتم.درسش خوب نبود.معمولا زیر ده می گرفت. البته اینطور نبود که هر غلطی که من گرفتم دبیرمان قیول کند.اگر کسی اعتراض می کرد و معلوم می شد من اشتباهی غلط گرفتم ! به ازا هر غلط اضافی،یک چوب بر کف دستم نواخته می شد.در طول سال فقط دو بار تنبیه شدم.آخ جون آخ جون. یک روز در حیاط مدرسه با یمینی دعوا کردم.یادم نیست موضوع کتک کاری چه بود ،مهم این بود که کتکش زدم. زنگ سوم آخر تا زنگ تعطیل شدم مدرسه زده شد ،یمینی با کیفش زد توی صورتم و فرار کرد.صورتم خراشید.چند ثانیه طول کشید تا کتاب و دفترم را جمع کنم و داخل کیفم بگذارم و به دنبالش بدوم.خیلی سریع می دوید.فاصله زیادی بین ما بود.مسافت تقریباً زیادی را به دنبالش دویدم.خیلی جلوتر بود.به طرف محلی که سوار اتوبوس می شد می دوید.دیگر داشتم از گرفتنش ناامید می شدم که روح ا.. گلزار ، همکلاسی پنجم دبستانم را دیدم سوار بر دوچرخه خوش وخرم ، برای خودش می گشت." سلام روح ا.. باید برسم به اون پسره ".روی میله جلو دوچرخه اش نشستم و بعد از کمی انحراف به چپ و راست موفق شد که تعادل دوچرخه را حفظ کند و به سمت جایی که یمینی ایستاده بود حرکت کردیم.از دور می توانستم او را ببینم.خیلی نزدیک شده بودیم اما قبل از اینکه به او برسیم سوار اتوبوس شد و اتوبوس جرکت کرد.پیاده به خانه برگشتم چون لاستیک دوچرخه روح ا... زمانی که سعی داشتیم به هدف برسیم روی شیشه رفت و سوراخ شده بود.فردای آن روز جمعه بود.روز شنبه که به مدرسه رفتیم همه چیز فراموش شده بود. اصولاً آنموقع، چیزی اهمیت نداشت. |+| نوشته شده توسط Eq در چهارشنبه 5 دی1386 و ساعت 6:46 قبل از ظهر |
|