تبليغاتX
مشکی نه .سیاه
 حساب و كتاب
اگه دهنمو سرويس كني ، دهنتو سرويس مي كنم.
|+| نوشته شده توسط Eq در شنبه 27 بهمن1386 و ساعت 10:10 قبل از ظهر  
 اینگونه بود

هر جا که نگاه می کردی جای پای کسی بود.
....
سر خوردم.تنها صدایی را که می شنیدم صدای فشرده شدن برف تازه در زیر پایم بود.در پیاده رو های پوشیده از برف قدم می زدم.خرچ ... خرچ...
در کوچه ای خلوت، جلوی یک کارگاه ساختمانی ،جایی از پیاده رو  یخ زده بود ، پایم سرید.افتادم روی برف .درد نداشت ولی درد داشتم. نشستم و به تلخی گریستم.کاش بیشتر گریه کرده بودم.همیشه چیزی هست که مانع بشود.هیچ چیزی هم که نباشد ، من هستم.
بلند شدم ، لباسم را از برف تکاندم و قدم زدن را از سر گرفتم.
" ناخن دست بلند باشه می شه تحمل کرد ولی ناخن های پا می زنه جورابو  سوراخ می کنه."
شلوارم را گذاشتم توی طشت خیس بخورد.در چه باره بحث می کنی؟ تمام شور و شعف ذهنی عبارت است از ...
نمی خواهم چیزی را که به خاطرش زنده ای را در نظرت کوچک جلوه دهم ." پدر سگِ زبون دراز"
چه کنم با این شمس منجمد.خوب است که هنوز روشنمان می کند .
هیچ وقت ! هیچ چیز ! آنقدر  مطلق نبوده که بشود در باره اش صحبت کرد.
کابوس های شبانه ام چیزی جز زندگی روزمره نیست ولی ... مرا می ترساند.
جوراب هایم را شستم و گذاشتم روی شوفاژ تا خشک بشود.
...
در اتاقت روی تخت دراز می کشی.سایه هیچ کس بالای سرت نمی آید.غرق در موسیقی که غشا خارجی مغز  را لمس  می کند به هر چیزی به جز موسیقی فکر می کنی.

|+| نوشته شده توسط Eq در سه شنبه 16 بهمن1386 و ساعت 12:9 بعد از ظهر  
 یخما
هوا سرد است.همه جا یخ بسته.
خورشید هم یخ زده.
بعد از سه هفته بلاخره خوردم زمین.سر خوردم.
خیالم راحت شد.می دونستم باید بخورم زمین ولی نمی دونستم چه جوری.

 

|+| نوشته شده توسط Eq در دوشنبه 8 بهمن1386 و ساعت 1:0 بعد از ظهر