تبليغاتX
مشکی نه .سیاه
 تا
احساس می کنم، یه کاغذ دیواری پاره ام.
|+| نوشته شده توسط Eq در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 6:2 بعد از ظهر  
 بادنما
مرد جوان با صدایی رسا گفت : سلام آقای باد نما ! درسته که می گن شما به هر طرفی که باد بیاد می چرخین؟
خانم باد نما گفت :سلام . راست می گن.
جوان که از شنیدن صدای زنانه بادنما تقریباً جا خورده بود گفت : شما ... ببخشید. من فکر کردم آقا هستین !
خانم باد نما پرسید : چرا ؟
به بادنما نگاه کرد .دهان گشود تا شاید جوابی از آن خارج شود ولی نبود .چون...
سکوت کرد و با تردید گفت :  نمی دونم.
خانوم باد نما نگاهی از سر دلسوزی به مرد جوان انداخت و گفت : تو داری صلیبی رو به دوش می کشی که از اون آویزونت می کنن.
از قیافه مرد جوان مشخص بودی چیزی از حرف های بادنما دستگیرش نشده.
باد نما ادامه داد :  اگه چشمت بزرگتر هم بود نمی تونستی چیزهای بیشتری ببینی.
مرد جوان که باز هم چیزی نفهمیده بود گفت : نمی فهمم !
باد نما آهی کشید و مدتی کوتاه ، به جایی در دور دست خیره شد.پس از آن به مرد جوان که منتظر حرفی از جانب او بود گفت : خیلی سخته که وقتی ندونی چه کار باید بکنی ، کاری کنی.
مرد گفت : من سوالی از شما پرسیدم و شما سوال های بیشتری به من دادید.
جوابی هم برای سوال ها دارید ؟
در همین هنگام بادی وزید و بادنما در جهتی چرخید که دیگر روبروی مرد جوان نبود.
مرد .زمانی کوتاه اندیشید و سپس گفت :متشکرم خانم و  در جهتی که بادنما نشان می داد به راه افتاد.


|+| نوشته شده توسط Eq در یکشنبه 11 فروردین1387 و ساعت 2:49 بعد از ظهر  
 مقدار
بعضی وقتا دختر بودن واقعاً دستو پا گیره.
|+| نوشته شده توسط Eq در شنبه 10 فروردین1387 و ساعت 7:45 بعد از ظهر  
 چند سال بعد
مادر ، بیست و چهار سال بعد از اینکه من رو به دنیا اورد ، نصیحتم کرد.
یه چیزه خیلی روشنفکرانه گفت .
گفت : از لحاظ اجتماعی صحیح نیست.
|+| نوشته شده توسط Eq در جمعه 9 فروردین1387 و ساعت 3:59 بعد از ظهر  
 خودکار مشکی
در آغاز ، یک کاغذ سفید بود با خط های موازی آبی رنگ و بعد یک خودکار مشکی .خودکار  شروع به نوشتن کرد.روی خط ها راه رفت و قدم زد.در ابتدا خیلی برایش مهم نبود که چه می نویسد. ولی کمی که گذشت ، دانست که می نویسد .با هر قدمی که بر می داشت پشت سرش را نگاه می کرد و به رد پایش با اندوه می نگریست.انتظار داشت رد پایش زیبا تر باشد.متوازن تر ومتناسب تر باشد.هرچه جلو تر می رفت اندوهش بیشتر می شد.چون دانست که جوهرش برای همیشه نخواهد بود.برای همیشه نمی تواند راه برود.
دوست داشت رد بهتری از خودش به جا بگذارد. با هر قدمی که بر می داشت کاغذ سفید را سیاه
 می کرد. دلش می خواست کلمات زیبا بنویسد.کلمات را زیبا بنویسد.از زیبایی بنویسد. سبزی چمن های باران خورده ی یک پارک خلوت را تصویر کند.می خواست از بی انتها بودن آسمان آبی را بنویسد.می خواست با کلمات در طول رودخانه های پر آب ،از میان جنگل های سبز و انبوه سفر کند و به دریا برسد.بوی دریا ،صدای مرغ های دریایی و باد را که بر روی دریای سبز وخاکستری موج می انداخت را ببیند و تصویر کند.روی ساحل کنار جا پای مرغ های دریایی ،گوش ماهی هاو ستاره های دریایی که در شن ها فرو رفته اند بنشیند و از رطوبت دریا و خنکی باد بلرزد و بدنش مومور شود.آنقدر آنجا بنشیند تا غروب بشود و خورشید در دریا فرو رود.افق نارنجی و قرمز شود ابرهای سفید پنبه ای از نور قرمز خورشید گر بگیرند و در سیاهی شب ناپدید شوند.جالا دیگر همه جا سیاه است.از ماه هم خبری نیست.فقط صدای موج هاست که به گوش می رسد. خودکار در این لحظه دیگر نمی خواست زیبا بنویسد.نمی خواست اثری از خودش به جا بگذارد.خودکار سیاه می خواست که با سیاهی شب یکی شود.در این تیرگی آرامش بخش ناپدید شود و فردا با خورشید طلوع کند و بدرخشد،همراه نسیم بوزد و از روی دریا عبور کند.نقشی شود بر روی ساحل شنی در کنار جا پای مرغ های دریایی و با مد دریا محو
شود.دلش می خواست که کاغذ سفید ، همیشه سفید می ماند.
|+| نوشته شده توسط Eq در یکشنبه 4 فروردین1387 و ساعت 6:42 قبل از ظهر