تبليغاتX
مشکی نه .سیاه
 رویاهای واضح
پدر گفت :خیلی هم بد نیست که نمی تونی خیلی دور بری.در عوض از اینکه کار زیادی برای انجام دادن نداری لذت می بری . مگه نه؟
پسر گفت : ولی من می رم. می خوام برم و دنیا رو ببینم.
پدر گفت : دنیا ؟ همه دنیا همینه که الان می بینی .دنیا رو آدم ها ساختن .دنیا پر از آدمه.آدمها تفاوت زیادی با هم ندارن .زندگی کوچولوییه ! و نا امید از منصرف کردن پسر لبخند زد.
پسر در حالی که سعی می کرد ریشه هایش را از خاک بیرون بیاورد ، از لای دندان های کلید شده اش  گفت : من می رم.باید خودم ببینم.
پدر شاخه اش را دراز کرد به آرامی گونه پسر را نوازش کرد و گفت : می ونی پسرم تو آزادی  ... آزاد مثل پرنده های تو قفس.
بر صورت پدر گرد و خاکی نشست  که از تقلای پسر در جدا کردن ریشه هایش به هوا بلند شده بود .
پسر که دیگر کاملاً از خاک جدا شده بود سرش را چرخاند و بر  شاخه پدر که گونه اش را نوازش می کرد بوسه ای زد و گفت : تا زمانی که حدود این قفس رو نبینم  قبول نمی کنم که زندونی ام.
پدر سکوت کرد و به دنبال چیزی ناگفتنی در عمق چشم های پسر خیره شده .
پسر در حالی که گرد و خاک را از صورت پدر پاک می کرد  گفت : دلم برات تنگه می شه پدر....
پدر گفت : می دونم پسر ، می دونم.
و .... آنچه می باید می شد ، شد و دنیا به راهش ادامه داد.


|+| نوشته شده توسط Eq در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 و ساعت 6:30 بعد از ظهر  
 در هر حال ...
همه چیز در درجه دوم اهمیت قرار دارد مگر اینکه ما

آن را به درجه اول ارتقاء بدهیم.

|+| نوشته شده توسط Eq در شنبه 14 اردیبهشت1387 و ساعت 9:57 قبل از ظهر  
 آفتاب
هفته پیش ادیسون گفت : سلام .
بچه که بودم بیشتر سلام می کرد.
|+| نوشته شده توسط Eq در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 و ساعت 9:11 قبل از ظهر  
 ویرگول

امیر حسین گفت: مرتضی ، خفه شو.



|+| نوشته شده توسط Eq در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 و ساعت 10:45 قبل از ظهر