|
چخماق
بار آخرت باشه ته سیگارتو رو صورت من خاموش می کنی!
خاکسترش بدجوری عطسه م می ندازه. |+| نوشته شده توسط Eq در سه شنبه 21 خرداد1387 و ساعت 10:34 قبل از ظهر ماهیگیر
در زمان های نه چندان دور ماهیگیر جوانی در دهکده ای در کنار دریا زندگی می کرد.
روزی که برای صید ماهی به دریا رفته بود موجودی که نیم تنه انسان و باله و دم ماهی داشت به تورش افتاد. نیم تنه ، دختری بود با گیسوانی بلند مشکی و پوستی برنزه و صاف. ماهیگیر عاشق صیدش شد.از آنجا که ماهیگیر جوان هم از زیبایی بهره ای داشت ، موجود نیز به او دلباخت. اما همیشه مشکلاتی در میان هست تا انسان ها از تحقق اهدافشان احساس بیهودگی نکنند. آنطور که دختر می گفت موجودات دریا نمی توانند همسری از میان موجودات خشکی داشته باشند و این شد که ماهیگیر برای چاره جویی به نزد جادوگری که می شناخت رفت . کلبه جادوگر بر روی دماغه سنگی قرار داشت که مشرف به دریا بود.از بالای دماغه دهکده به اندازه یک کف دست دیده می شد. ماهیگیر خواستش را برای جادوگر بیان کرد.جادوگر گفت : تو باید سایه ات را از دست بدهی.( از سایه ات جدا شوی ) ماهیگیر پرسید چطور می توانم سایه ام را جدا کنم ؟ _ اگر از کاری که قصد انجامش را داری مطمئنی ، شبی که ماه کامل است، قبل از نیمه شب به اینجا بیا .کاردی نیز به همراهت بیاور .لختی اندیشه کرد و سپس افزود : امشب ماه کامل است. ماهیگیر شب هنگام دوباره پیش جادوگر رفت . وقتی رسید جادوگر بر روی سنگی در جلوی کلبه اش نشسته بود و چپق دود می کرد.چند قدم آن طرف تر دیگی سنگی بر روی آتش می جوشید . جادوگر کارد را از او گرفت ، در معجونی که در دیگ می جوشید فرو کرد و ماهیگیر را رو به ماه که بر بالای دریا می درخشید ، چرخاند. کارد را بر روی سایه و در پشت پای ماهیگیر بر روی زمین گذاشت . پیش از آن که شروع کند درنگ کرد و گفت :کاری که می کنی برگشت پذیر نیست. آیا به کاری که می کنی اطمینان داری ؟ ماهیگیر که به چیزی جز دختر نمی اندیشید بدون لحظه فکر کردن گفت : آری .جادوگر سایه را با کارد برید .سایه جدا شد. ماهیگیر احساس کرد که قسمتی از وزنش را از دست داد. از جادوگر پرسید : تمام شد ؟ پیش از آن که جادوگر کلمه ای بگوید سایه به صدا درآمد : نباید این کار را می کردی . ماهیگیر به سمت سایه که پشت سرش ایستاده بود برگشت .برای چند دقیقه نتوانست حرکتی کند. جادوگر لحظه ای به آن دو که رو به روی یکدیگر ایستاده بودند نگاه کرد و سپس در حالی که سرش را به چپ و راست تکان می داد به درون کلبه رفت. ماهیگیر که بهتش فرو می نشست گفت : چاره دیگری نداشتم و برای دقیقه ای دیگر خیره به سایه بی حرکت ماند. بعد از آن چون چیز دیگری برای گفتن نداشت به طرف ساحل جایی که دختر انتظارش را می کشید حرکت کرد.در تمام مسیر سایه به دنبال ماهیگیر حرکت می کرد.سایه ای که سایه نبود. به نزدیک دریا که رسیدند پیش از آن که ماهیگیر به دریا برود سایه گفت : با این کار برای ابد مرا در دنیا سرگردان کردی. از جایی که ایستاده بودند دختر دیده می شد که از فاصله ای تقریباً دور در دریا به سمت ساحل می آمد. _تا به این زمان همیشه با تو بودم و در این بودن اختیاری با ما نبود. اکنون که تصمیم خود را عملی کرده ای از تو خواهشی دارم.خواهش می کنم قلبت را به من بده تا شاید بتوانم راهی برای خلاصی از این سر گردانی بیابم. ماهیگیر گفت : نمی توانم این کار را بکنم . سایه گفت : تو به چیزی که می خواهی می رسی .آلودگی و پلیدی در این دنیا بسیار است . بگذار برای تمیز آنها از آنچه درست است، قلبی داشته باشم . بادی که از دریا به ساحل می وزید موهای ماهیگیر و سایه را که در سکوت به رو بروی هم ایستاده بودند ، بازی می داد. ماهیگیر بدون اینکه قلب را به سایه بدهد ، به دریا رفت . ... سایه پس از چند روز پرسه زدن درکنار دریا ، بالاخره راهی را در پیش گرفت و سفرش را در دنیا آغاز کرد. بعد از 12 ماه به دهکده برگشت .راه زیادی را پیموده و چیز های زیادی را دیده بود . به ساحل رفت و ماهیگیر را صدا زد . ماهیگیر به ساحل آمد.سایه گفت : مدت زیادی اینجا نبودم.به سرزمین های زیادی سفر کردم و دیدنیهای بسیار دیده ام.آیا می خواهی از آنها برایت تعرف کنم ؟ همیشه زمانی که همه چیز آرام است و باغ سرسبز در زیر انوار خورشید می درخشد ، باد های مسموم می وزند . ماهیگیر گفت : آری . سایه از شهرهای بزرگ از خانه های چند طبقه سفید از کافه های شلوغ و از رقاصه هایی که در کافه ها می رقصیدند تعریف کرد. از رقاصه ای کولی که پوستی به رنگ شیر داشت و وقتی بر روی قالیچه مشکی می رقصید پا هایش مثل بالهای کبوتری در شب به پرواز در می آمدند. قلب نه تنها جایگاه عشق بلکه جای هوس ،طمع و آرزوهای دور و دراز است. ماهیگیر که در دنیای کوچکش زندگی کرده بود ، هنوز صاحب دلی بود و هیچ خبر از دنیای بزرگ نداشت، بسیار مشتاق دیدن جاهایی شد که سایه از آنها تعریف می کرد. بیش از همه مشتاق دیدن دختر کولی شد که از زیبایی و رقصش بسیار شنیده بود. سایه گفت : تا آنجا راه زیادی نیست . از همسرش برای چند روز مسافرت خدا حافظی کرد به دنبال سایه به راه افتاد . در طول راه آنقدر جاهای دیدنی و آدمهای جدید و چیزهای عجیبی که برایش تازگی داشتند دید که همسرش و قولی که به او داده بود را به یاد نیاورد. تا به شهری که که کافه در آن قرار داشت برسند یک ماه طول کشید .هر شب آدم های زیادی برای دیدن رقص در کافه جمع می شدند. ماهیگیر به زحمت خودش را به جلو جمعیت رساند تا از نزدیک رقص را ببیند. دختر کولی زیبا بود و بسیار و ماهرانه می رقصید اماچیزی آزار دهنده مانع از آن می شد که ماهیگیر از رقص لذت ببرد.همانطور که سایه گفته بود : پاهای دخترک بر روی قالیچه سیاه همچون دو بال کبوتری سفید حرکت می کردند.ماهیگیر فریادی کشید : آه ! از کافه بیرون دوید و به سمت دهکده اش حرکت کرد .با اینکه راه را با سرعت پیمود ، سه هفته طول کشید تا به دهکده اش در کنار دریا رسید . وقتی به کنار دریا رسید دو روز از زمانی که آب جسد همسرش را به ساحل آورده بود می گذشت . از دوری ماهیگیر دق کرده بود. ... من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد " شعر از فروغ فرخ زاد " |+| نوشته شده توسط Eq در چهارشنبه 1 خرداد1387 و ساعت 12:14 بعد از ظهر |
|
