تبليغاتX
مشکی نه .سیاه
 سفیهانه
بهتره که عادت تجربه کردن تجربه های دیگران رو ترک کنیم یا حداقل ترک کنم.
|+| نوشته شده توسط Eq در جمعه 28 تیر1387 و ساعت 10:10 قبل از ظهر  
 از دفتر خاطراتم ...
راه زیادی پیمودم.آدم های زیادی را دیدم و چشم هایی که مرا ندیدند.چه چشم های زیبایی !

پاهایم از درد زق زق می کرد ولی ، به خستگی اش می ارزید پیدا کردن چشم هایی که ، می خندیدند.
|+| نوشته شده توسط Eq در پنجشنبه 20 تیر1387 و ساعت 12:44 بعد از ظهر  
 از خاطرات سفر
موقع برگشتن از دشت لار* ، به یه جوان افغانی برخوردیم .راه پرسیدیم،  گفت : نزدیک همونجاییه که من می خوام برم.بعدش گفت : می تونم باهاتون بیام؟
یه مسیر نیم ساعته رو رفتیم تا
به یه 2 راهی رسیدیم. پیاده شد ، به جاده اشاره کرد و گفت: از این طرف برید.
دروغ گفته بود .دست آخر مجبور شدیم همه راه رو برگردیم.
برگردیم به همونجا که سوارش کرده بودیم.




*دشت لار در استان فارس واقع شده و حدود 500 کیلومتر با شیراز فاصله دارد.
|+| نوشته شده توسط Eq در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 2:2 بعد از ظهر  
 آبی ، خاکستری
ساعت پنج و سی و پنج دقیقه ی بعد از ظهر بود.
نسرین به ملایمت دستی را ته سیگاری سفید را بر روی صورتش می فشرد دور کرد و گفت : "دیگه سیگارتو تو صورتم خاموش نکن.خاکسترش عطسه ام می ندازه."
پرهام با تعجبی که ته مایه هایی از ناراحتی داشت گفت : چرا تا حالا نگفتی  اذیت می شی؟
نسرین بر روی مبلی که نشسته بود کمی  جا به جا شد .شانه هایش را بالا انداخت و گفت :  حالا که گفتم !
_باشه دیگه اینکارو نمی کنم  و ته سیگارش را بر روی ته سیگارهایی انداخت که  درون جاسیگاری روی میز کپه  شده بودند.ته سیگار سفید بر روی کپه لغزید و چند ته سیگار سفید و نارنجی را با خودش بر روی میز ریخت.
دستهایش را روی دسته های مبل گذاشت و داخل مبل لم داد.انگشتش را به نشانه تفکر بر روی پیشانیش گذاشت و به کف اتاق خیره شد.نسرین با نوک انگشتانش دسته پارچه ای مبل را می خراشید.
دستش را که جلو می آورد با کف دست بافت درشت پارچه را احساس می کرد و موقع عقب کشیدن نوبت سرانگشتانش بود که پارچه را لمس کنند.
_ کمی به جلو خم شد و پرسید :  می خوای درباره اش صحبت کنیم؟
پرهام ، عصبی داد زد :نه ! و بعد صدایش را پایین آورد گفت : ... آره !   نمی دونم... !
_لازم نیست از اول شروع کنی . از هر جا راحت تری بگو .
_بعد از اینکه ... بعد از ...
_خب ؟!
_خون ها رو از همه جا شستم.همه جا رو تمیز کردم .دستمال کشیدم .طی کشیدم ...مدام به خودم می گفتم : صبح که از خواب پا شم ، همه چیز مثل دیروزه ... دیروز...
دیروز دومش را با حسرت گفت .به جلو خم شد دستهایش را قلاب کرد و به زمین خیره شد.چند ثانیه در سکوت گذشت.بعد از آن در حالیکه هنوز به زمین نگاه می کرد گفت :
لحظه هایی هست، که همه چیز واضح می شه .هر جزء کوچکی از اشیاء به نظر می رسه.بعضی وقتها ، همه حرکات ،کند احساس می شن .وقتی روبروی کسی می ایستی و یا به کسی نگاه می کنی هر جزیی از اون شخص ، حتی روزنه های پوستش رو هم می تونی از هم تشخیص بدی .بالای سرش که ایستاده بودم ، همه چیز ساکن بود . احساس می کردم به یه عکس نگاه می کنم .
مضطرب شد و پاشنه پایش چند بار بر زمین ضرب گرفت. انگشتان قلاب شده اش را به هم فشرد.
الان که بهش فکر می کنم احساس می کنم می تونم رنگ آبی شلوار جینی که پوشیده بود رو ببینم و بافتشو لمس کنم یا پلیور خاکستری ، آبی که تنش بود .می تونم پرز هاشو ببینم .دونه به دونه.چشماش باز  و به سقف خیره شده بودن . یه مژه افتاده رو صورتش  چقدر من این چشم ها رو ... چند  دقیقه ساکت شد  و بعد سرش را بالا گرفت به نسرین نگاه کرد و گفت  : جوراب پاش نبود .
وقتی فردا صبح از خواب بیدار شدم همه چیز مثل دیروز بود به جز یه چیز.دنیا یه نفر رو کم داشت.دنیای من خیلی بیشتر از یه نفر ...
هنوز حرف پرهام تمام نشده بود که نسرین با لحنی تحکم آمیز گفت :خب بسه دیگه ! خفه شو !
سر پا ایستاد و با همان لحن ادامه داد : چای می خوری یا قهوه ؟
پرهام به پشتی مبل تکیه داد و گفت :
_ چای ، لطفاً .
_ دوست داری با چاییت بسکوییت بخوری؟ اصلاً این چه حرفیه ! میارم خواستی بخور .
نسرین به آشپرخانه رفت .صدای چیدن فنجان ها در سینی و ریختن چای از آشپزخانه شنیده می شد.
پرهام در حالی که اتاق و وسایل داخل آن را برانداز می کرد چشمش به دو سوسک بزرگ قهوه ای افتاد که از زیر در ورودی ،داخل آپارتمان شدند.
بلافاصله از جایش جهید و قبل از اینکه سوسک ها جمله " گه خوردم" را بر زبان بیاورند با لنگه سرپایی آنها له کرد.هنوز لبخند پیروز مندانه اش را کامل نکرده بود که نسرین  آهسته داد کشید : چرا کشتیشون ؟!
سینی چای و بیسکوییت را روی میز گذاشت و دست هایش را به کمرش زد .
پرهام کف سرپایی اش را با پیراهنش پاک کرد و با بی قیدی جواب داد : خب سوسک بودن دیگه !
_اونا که سوسکای ما نبودن .سوسکای همسایه بودن ! و ادامه داد : حالا اگه بیاد در خونه بگه چرا سوسکای ما رو کشتین ، باید چی بهشون بگم ؟
_من چه می دونستم !؟ حالا کاریه که شده .می گیم کار ما نبوده !
_خوبه .همینو می گیم. ولی نه ! دروغ گویی کار خوبی نیست ! من می گم من کشتمشون.اینم که دروغه!
نه اصلاً حال راست گویی ندارم.ولش کن فعلاًً .بعداً یه فکری می کنم.
دوباره سرجایشان ، دو طرف میز شیشه ای رو مبل ها نشستند و در سکوتی که فقط صدای تیک تاک ساعت دیواری آن را به هم می زد ، چای و بسکوییت خوردند .
نیم ساعت بعد از اینکه خوردن چای و بسکوییت را شروع کردند نسرین گفت :
برام مهم نیست که بقیه مردم با بقیه مردم چکار می کنن.فقط می خوام جز هیچ دسته ای نباشم.از گروه حالم به هم می خوره. و دیگر هیچ حرفی نزد.
پرهام بسکوییتش را در  چای فرو می کرد و بعد می خورد.
ساعت نه  و نیم شب ، نسرین بسکوییتش را جوید و با جرعه ای چای آن را فرو داد و همانطور که فنجان چای را بالا نگه داشته بود به سیا گفت :
فکر کنم بری خونتون بهتر باشه.خداحافظ !
پرهام بدون اینکه حرف بزند گفت : اول باید برم توالت .
از توالت که بیرون آمد دست هایش را با ران شلوارش خشک کرد و بعد مثل گوسفند ، سرش انداخت پایین و رفت.
نسرین، نگاهی به میز به هم ریخته انداخت سپس به اتاق خواب رفت ، چراغ ها خاموش کرد و خوابید.
همیشه ، سر شب می خوابید .
صبح زود ، پیش از طلوع خورشید،در هوایی که از خنکی پوست آدم  مورمور می شد،با یک زیر پیراهنی نازک به بالکن رفت.نسیم ملایمی می وزید . آسمان آهسته آهسته از ابر خالی می شد و شهر در زیر نور مهتاب مبهم و تیره پیدا بود.
به لبه بالکن تکیه کرد  و با نفسی عمیق ، هوای خنک و سبک صبح را به درون ریه هایش فرو داد.
به تکه های سرمه ای آسمان پر ستاره ، که از لای ابرهای خاکستری و سیاه پیدا بود نگاه کرد.
احساس سر گیجه به او دست داد. با دستی پیشانی و با دست دیگر دهانش را گرفت.چشمانش را بست.
احساس کرد سوار بر چرخ و فلکی است و همراه آن به آهستگی می چرخد.
کم کم احساس تهوع هم به سرگیجه اضافه شد.
به توالت رفت و در کاسه دستشویی عق زد.اتفاقی نیفتاد.چیزی بالا نیاورد.فکر کرد : پس این احساس تهوع برای چیه ؟
شیر آب سرد را باز کرد ، موهایش را از توی صورتش کنار زد و و چند مشت آب به صورتش پاشید.
خنکی آب کمی حالش را جا آورد.
کنار دستشویی ، روی زمین نشست و زانوهایش را بغل کرد.سرش را روی زانوهایش گذاشت و چشماهایش را به آرامی بست .
از لای در باز توالت ، کسی را می دید که کنار دستشویی آبی ، روی کاشی های سفید نشسته.
فکر کرد : باید برم سر کار ؟ به خودش جواب داد : نه ! امروز جمعه است !
 فکر کرد : می تونم هر چقدر خواستم بخوابم ! و از این فکر لبخندی بر برلبان رنگ پریده اش نشست .


 

|+| نوشته شده توسط Eq در شنبه 1 تیر1387 و ساعت 2:8 بعد از ظهر