تبليغاتX
مشکی نه .سیاه
 تکرار
امتحانم روز بیست و پنجم مرداد است.تا آن موقع به خیلی چیزهای بی خود ، به چیزهای تکراری به خیلی چیزهای بی خود به خیلی چیزهای تکراری بی خود تکراری تکراری عادت کرده ام.شاید همین حالا ! الان ، الان ، حالا یی که گذشت ، همین الان ، عادت کرده ام.
مثل کشیدن بی پایان یک هجا ، تکیه بر کلمات بی ربط  و حروف اضافه ، حتی ویرگول و پرانتز تا آن موقع ، هزاربار هزاربار فکر می کنم .تا آن موقع فکرهای تکراری ام را تکرار می کنم.همیشه هم از یک راه می روم و می دانم ، خیلی بهتر می دانم که آخر در کنار همین راه تکراری دفنم می کنند ،چون مرده ام.راه را از برم.همه آن را از برم .تکرار یعنی منظره عوض نمی شود یعنی ، منظره عوض نمی شود عوض نمی شود.
کسی چیزی به تو می دهد.کسی به تو زهر می دهد تا بخوری.کسی که دوستش داری .کسی که دوستت دارد به تو زهر می دهد تا بخوری .تا بمیری.حتی مرده ها هم می خواهند بیشتر زنده بمانند.تا موقعی که زهر اثر کند، هزاربار، هزاربار فکر می کنی که ، چرا ؟
برای خودم دلیل می آورم.اس تد لال می کنم.نگاهش می کنم و از نگاهش می خوانم برای خودش آنقدر زهر نگه داشته که همه ی دنیای مرا بکشد.دلیل می آورم .تنها دلیلی قبولم است که حق را به او بدهد.همه ی حق .
دلیل ها را جمع می کنم و در کوله می گذارم.دلیل آورده ام. دلیل های زیاد.کوله سنگ گین شده است.برای من که همیشه سبک سفر کرده ام ، زیادی است.کوله ام سنگین است و ، وقتی ، وقتش برسد ،کمک می کند راحت تر به اقیانوس بی خیالی فرو روم. فرو روم. فرو روم. فرو روم ،فرو ...
به جایی که ، به جایی که جز ماهی های مرده چیزی در آن زندگی نمی کند. جایی که هر چه پایین تر می روی روشن تر می شود.روشن تر ..........روشن تر....... روشن تر.......
خزه ها برایت دست تکان می دهند، به پایت نمی پیچند، تو هم دستشان را نمی گیری .
 دست خودشان نیست.برایت دست تکان می دهند.
سنگینی کوله ام به ام آرامش می دهد.زیر لب می گویم : بخشیدم و از این دروغ ،باز هم سنگین تر می شوم.سنگینی مطبوعی است ، وزن خروارها خاکی را دارد ، گرمای خروارها خاک نم کشیده ای را دارد که بر روی مرده می ریزند...
می ریزند.....می ریزند.......می ریزد.....می ریزد.... می ریزد....
بعد از هزار سال دروغ به راست بدل می شود .چرا هزار سال ؟ بعد از یک هفته.چقدر خوش خیالم که خیال می کنم کسی صدای مرا ،حرف مرا ، مرا ،می شنود ؟! درد تمام نمی شود .
وقتی چیزی را می خواهی و نمی شود ، نمی آید ؛ وقتی میان خودت و آن فاصله ای نمی بینی و نمی شود فکر می کنی چرا ؟ گلویت می گیرد .زار و ضجه و عر می زنی از ته ته هر جا که  ریشه هایت را احساس می کنی ، احساس بستگی می کنی ، گربه می کنی، زیاد ، حتی بیشتر از وقتی که به رستم و سهراب می رسی به جایی که آرزوهای سهراب می سوزند در میان او و کسی که بایستی تعبیر آن باشد .برای این که بدانی چقدر فاصله هست بین شدن و هست ، باید دیگری شوی.نمی شوی چون می خواهی .خواستن را از خودت بیرون می کنی .جایش خالیست و اگر  فکری  به حال آن نکنی بر می گردد سر جایش با دردی که تمام نمی شود.
می ریزند
می ریزند
می ریزد
می ریزد
می ریز...

منظره هنوز همان است .منظره عوض نشده . فقط گاه گاهی، رهگذری  از راه می رسد ، سایه اش که بر منظره می افتد .
بعضی وقتها باعث دلخوشی است.
آفتاب همیشه از پشت سر می تابد، روشن می کند،سایه می اندازد.سایه ام را می اندازد. در پیش پایم.

فقط گاهی ،گاه گاهی سایه رهگذری .....
فرق نمی کند  امتحان کی باشد
 منظره عوض نمی شود...

|+| نوشته شده توسط Eq در چهارشنبه 9 مرداد1387 و ساعت 6:9 بعد از ظهر  
 توکل
خدایا به امید خودم ! 
|+| نوشته شده توسط Eq در سه شنبه 8 مرداد1387 و ساعت 9:41 قبل از ظهر  
 آمار
در طول زمان ، نرخ  زنده موندن آدم ها به صفر می رسه.
|+| نوشته شده توسط Eq در شنبه 5 مرداد1387 و ساعت 3:50 بعد از ظهر